این بارش ترسناک سنگ ریزه ها ،
تا کی به ریزش خون بارش ،
به جوی ها می ریزد ،
به عاشقانه ها می تازد ،
استخوان می شکند ،
در عمری که هنوز به ساقه ای ترد برپاست .
این بارش ترسناک سنگ ریزه ها ،
به خیال شکستن آئینه ها می بارد ،
تا یکدیگر را هزارپاره و در هر تکه ای ،
جدا ، تنها ، آواره گم کنیم .
همه دانسته می دانیم ،
هیچ مرگی به تاریخ نمی بارد ،
تاریخ خود صاحب مرگ است .
هنوز صداهای خسته و خراشیده ،
می توانند در شب های دریا و مهتاب و ماهی ،
آرام و عاشقانه بخوانند .
در میان اقیانوس سیاه گمشدگی ،
در میان اندوه افراشته ی آوارگی ،
چراغ قلبم ،
هنوز آرام می سوزد .
ای دوست ،
در میان سنگ های خیس و غریب ، غلتان و صیقل خورده ،
در تکه های شکسته ی آئینه ها ،
در تیزی به جا مانده ی شیشه های بی جیوه ،
صورت های دوست و عاشق ، برهمند .
اگر باران بوی گیاهان مشمئز کننده را ،
در هوای تب دار شهر پراکنده کند ،
لیاقت شستن خون های فراموش شده را ،
به کدام باران باید سپرد ؟
اما هنوز شعله ای می سوزد .
ای دوست ،
در هوای دوستان از کف رفته ،
لبخندهای شکسته را پیدا کنیم .
در آئینه های بزرگ ،
از دشت به خانه می رویم و سرود زرتشت می خوانیم .
چراغ قلبم ،
هنوز در آئینه ی چشمم می سوزد ، ای دوست .
( زخم عقل . نشر ورجاوند )